باران برای من یادآور سکوت خنده های کودکانه بود

عصرهای بارانی ، مرا یاد فانی بودن زندگی می انداخت

هرگر دوست نداشتم قدم زدن زیر باران را

گذشت ...

رنگ رخسار برگ های پاییزه برایم طعم دوست داشتن گرفت ... طعم خاطره گرفت

میرفتم زیر باران

پا به پا و قدم زنان با زندگی که این روزها عشوه بازی اش به راه بود

زندگی از گریه آسمان شاد بود ، من هم محو خنده هایش

گذشت ...

حوصله ی زندگی سر رفت ، کاسه ی صبرش لبریز

من رفتم زیر باران ! تنها ... میدانستم جایی این حوالی زندگی از باران شاد است

من نوشتم باران ... خواندم باران ... صدا زدم باران و تا آخر ماندم !

باران نماند !

حوصله اش سر رفت ... شاید هم کاسه صبرش لبریز!



منبع : آقای حقدوست |باران منبع : آقای حقدوست |باران منبع : |باران منبع : |باران
برچسب ها : باران